!نه سرزمين هرز،كه بزرگ جنگلي واژگون،شاخه هايش همه در زير زمين
( پ ا ی ا ن ) .
+نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت20:30توسط نرگس |
|
موقع خداحافظی تردید داشتم. مشتی استخوان و رگ و پوست. گفتم مادربزرگ حلالم کنید. کرد. خوشحال بودم. بعد دیدم معلوم نیست کی زودتر میرود. خواستم بترسم. نشد. خیره شدم.
+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت0:10توسط نرگس |
|
این سادیسمه یا مازوخیسم که همه رو برنجونی و آزار بدی که خودتو بیشتر ناراحت کنی و زجر بکشی؟
+نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم خرداد 1390ساعت1:30توسط نرگس |
|
About
از وقتی وبلاگو بستم هر بار اینجا نوشتم دلیلش عذاب کشیدن بوده چون وجود اینجا دیدن اینجا حتی فکر کردن به اینجا عذابم میده.