|
نه سرزمين هرز،كه بزرگ جنگلي واژگون،شاخه هايش همه در زير زمين!
|
در جنگل واژگون ،شاخه ها در زير خاك جوانه ميزنند...
تنها خاطره اي كه از چهارشنبه سوري دارم مربوط به زمان كودكيم ميشه. وقتي كه مادرم در مورد مراسم چهارشنبه سوري برامون تعريف كرد. بعد همه رفتيم رو پشت بوم خونه و شمع (به جای آتش) روشن كرديم و به سر و صداهاي شهر گوش داديم و خنديديم. خاطره ازین بهتر؟
.
فکر کنم من روز تولدم میمیرم.. جدی!
.
.
مي گذرم از ميان رهگذران،مات
مي نگرم در نگاه رهگذران،كور
اين همه اندوه در وجودم و من لال!
اين همه غوغاست در كنارم و من دور!
ديگر در قلب من نه عشق نه احساس
ديگر در جان من نه شور نه فرياد
دشتم،اما در او نه ناله مجنون
كوهم،اما در او نه تيشه فرهاد
هيچ نه انگيزه اي،كه هيچم پوچم
هيچ نه انديشه اي،كه سنگم چوبم
همسفر قصه هاي تلخ غريبم
رهگذركوچه هاي تنگ غروبم
آن همه خورشيدها كه درمن ميسوخت
چشمه اندوه شد زچشم ترم ريخت
كاخ اميدي كه برده بودم تا ماه
آه كه آوار غم شد و به سرم ريخت...