تبليغاتX
جنگل واژگون
نه سرزمين هرز،كه بزرگ جنگلي واژگون،شاخه هايش همه در زير زمين!
 

امروز بعد از چند ماه به گلدونم اب دادم. يادم نمي رفت كه بهش آب بدم فقط نميدونم چرا هيچ چيزي منو سمتش نميكشوند. گذاشته بودمش يك گوشه تاريك و بدون آفتاب اتاق و مخصوصا بهش نگاه نميكردم. گاهي از گوشه چشم ميديدمش كه انگار داشت با برگهاش به من نگاه ميكرد. فقط منو داشت. ولي من رومو ميكردم اون طرف. جرات نميكردم به برگهاي خشك شده اش نگاه كنم. گلدون من گاهي منو تهديد ميكرد كه ميميره گاهي التماسم ميكرد كه ميميرما گاهي قهر ميكرد و نگاهم نميكرد. امروز كه رفتم بهش آب بدم تعجب كردم كه چطور بيشتر برگهاش هنوز سبز موندن با اينكه كسي هم بهش آب نداده بود و از نور خورشيد هم دور بود. بعد من مثل مادري كه بعد از مدتها فرزندش رو پيدا كرده...نه!...مادر نه! مثل آدمي كه هميشه تلاش ميكرده عشق رو در وجودش بكشه و حالا ميخواد باور كنه كه عشقي هم هست بهش آب دادم. گلدونم با چشمهاي اشكبار نگاهم ميكرد.

ـ خيلي منتظرت بودم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 4:42 PM  توسط نرگس  | 

وقتي كه روياها تحقق مي يابند زندگي رنگ ديگري پيدا ميكند

آسمان آبي تر شده بود.دنيا مال من بود

پست شدم به آسمان رسيدم

پرنده ها را كشتم

اما

پرواز را به خاك سپردم!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 7:32 PM  توسط نرگس  | 

من یه ریسک بزرگ کردم

ظاهرا ضرری ندیدم

اما بعدا که به خودم اومدم

بعد از یه سال

پشیمون شدم

اما دیگه مهم نیست.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 8:41 PM  توسط نرگس  | 

خيلي سخته بعد از اينكه همه پلهاي پشت سرت رو خراب كردي يا برات خراب كردن، و هميشه منتظر يك راه برگشت بودي و داشتي به ويرانه ها نگاه ميكردي يكي از پشت بياد بزنه رو شونه ات و يك پل جديد نشونت بده اما تو نتوني برگردي!

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 11:34 PM  توسط نرگس  | 

وقتي كه بچه بودم گاهي اوقات دور يك مورچه ،دايره وار آب ميريختم.دوست داشتم وقتي كه توي اون حلقه آب مي چرخيد و سردرگم ميشد تماشاش كنم.بعد حلقه آبو كوچیك و كوچیكتر ميكردم.. سرعت اون مورچه براي پيدا كردن راه فرار بيشتر ميشد. ازين طرف به اون طرف ميرفت و من با لذت نگاه ميكردم. تا اينكه خسته ميشدم و روش آب ميريختم، غرق ميشد و ميمرد.

حالا همه آن مورچه ها كه كشتم دورم آب ريخته اند. وقتي كه ميبينند من نميدانم بايد چه كار كنم و بيهوده ازين سو به ان سو ميروم تا راه نجاتي پيدا كنم با لذت به من نگاه ميكنند.نميدانم كي خسته ميشوند تا مرا غرق كنند!

 

پ.ن:از کشتن ان مورچه ها هیچ عذاب وجدانی ندارم و با لبخند به ان روزها نگاه میکنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 1:59 PM  توسط نرگس  |