|
نه سرزمين هرز،كه بزرگ جنگلي واژگون،شاخه هايش همه در زير زمين!
|
(به قول میتیا: طرحواره!)
تلويزيون رو روشن كرد، يكي داره فيلم ميبينه! ضبط رو روشن كرد، يكي هم داره موسيقي گوش ميده. رفت تو حمام ودوش اب رو باز كرد، يكي هم رفته حمام! شير اب رو باز كرد، يكي داره تو دستشويي دستهاشو ميشوره اخه دستهاش خونيه.چقدر هوا سرد شده بايد همه پنجره ها رو بست وگرنه همه سرما ميخورن.- كي برامون غذا درست ميكنه؟ خب... من اين كارو ميكنم چون بيكارم. خواست گاز رو روشن كنه،كبريت كجاست؟ خيلي حوصله نداشت دنبال چيزي بگرده. - به خاطر همه اونهايي كه امشب چيزي ندارن بخورن ما هم چيزي نميخوريم! هميشه كاراشو توجيه ميكرد.- چقدر بوي گاز مياد. كسي حرفي نزد.هيچ وقت كسي جوابشو نميداد. از وقتي يادش ميومد همه بهش بي توجه بودند. همه شون با هم متحد بودند و اون تنها بود. اما اين وضعي نبود كه بشه بهش عادت كرد.مثل هميشه دلخور شد و با نفرت به همه نگاه كرد. اون كه داشت تلويزيون ميديد زودتر از همه خوابيده چونكه فيلمش تموم شده اون كه داشت اهنگ گوش ميداد هم خوابش برده مثل اينكه هر چي داشته گوش كرده. اون كه رفته بود حمام از بس خودشو شسته محو شده و ديگه نيست.- چقدر بوي گاز خوبه خيلي ارومم كرده هميشه با بدبختي ميخوابيدم ولي امشب...از فردا شب...اون كه دستهاش خوني بود هنوز داره دستهاشو ميشوره اما هر چي ميشوره پاك نميشه... چون خيلي ادم كشته.
افتادم دیگه...
.
.
از طرف باطله ي ذهنم به بازي آرزوها دعوت شدم.
آرزو !؟!؟!؟!؟!؟
راستش خيلي فكر كردم تا تونستم آرزوهامو بنويسم. تعداد آرزوهام زياد نبودند. بعد از جست و جو در جنگل واژگون آرزوهامو از زیر خاک بیرون کشیدم :
1-مثل باطله ي ذهنم صلح و سفيدي دنيا !
2- يكي پيدا بشه به تموم سوالهام جواب منطقی بده.
3- مرگ افراد خانواده ام رو نبينم.
4- يك نويسنده بزرگ و مشهور بشم.
5- علی.س و زهره ديگه خودكشي نكنن (هر وقت يادم ميفته چي كار كرده بودن...)
6- و در پايان سلامتي جسمي و روحي خودم و همه آدمهايي كه ميشناسم يا نميشناسم و دوستشون دارم يا دوستشون ندارم.
پنج نفر بعدي كه به اين بازي دعوتشون ميكنم: 1- امین 2- مهسا 3- ساده 4- دايي ممد 5-جمجمه
پ.ن:با سکر بیخیالی اعصاب خویش را تخدیر میکنم!
(آدم هی آرزوهاش عوض میشن یا زیاد میشن!-نرگس-نوزده اسفند هشتاد و هفت)