|
نه سرزمين هرز،كه بزرگ جنگلي واژگون،شاخه هايش همه در زير زمين!
|
فرار من از تو(شاید همه)نبود ، از خویشتن بود
تو تاريكي تو كوچه پس كوچه هايي كه نميشناسم دنبال خودم كردم. از يك طرف فرار ميكنم كه بلايي سر خودم نيارم و از طرف ديگه منتظرم خسته بشم و به خودم برسم و خودمو نابود كنم...
دلم ميخواد سلينجر بره زبان فارسي ياد بگيره بعد تمام آثارشو كه تو ايران ترجمه نشده و اونهايي كه اصلا منتشر نشده رو به فارسي ترجمه كنه بعد همه رو برام بفرسته و يك نامه هم برام بنويسه و توش سفارش و وصيت كنه كه اين نوشته ها رو به هر كسي صلاح دونستم نشون بدم!
چشم و گوش بسته ء مهربان منو به اين بازي دعوت كرده : اگر يك تكه ابر داشتم باهاش چي كار ميكردم؟ وقتي كه بچه بودم فكر ميكردم كه ميشه ابرها رو مثل بستني خورد..
اون تكه ابري كه قراره من داشته باشم همون مه هستش و من راه رفتن در مه رو دوست دارم. و دلم ميخواد اون تكه ابر من اونقدر بزرگ باشه كه بتونم ساعتها در سكوت با كسي كه دوستيم باهاش تا نداره قدم بزنيم و مه اون قدر غليظ باشه كه فقط جلوي پامونو ببينيم و بدون اينكه دستشو بگيرم مطمئن باشم كه گمش نميكنم.
_____________________________
چند نفر بعدي كه به اين بازي دعوتشون ميكنم : باطله ي ذهنم و جمجمه ديگه نمينويسند ولي اين باعث نميشه كه من دعوتشون نكنم. مهسا ، شايا ، ووهومن(كه اگر دعوتش نميكردم ازم متشكر ميشد) ، رواني
.
(این یه نیمچه داستان کوفتی بود...)