تبليغاتX
جنگل واژگون
نه سرزمين هرز،كه بزرگ جنگلي واژگون،شاخه هايش همه در زير زمين!

 

 

ماه لیموبانوی عزیزم و آبستنیوس، فیلسوف معاصر، منو به این بازی دعوت کردند.بنویسم در مورد: عاشقانه مثل چیز! من در موردش ننوشتم در واقع. فقط یه سری چرندیات پروندم.. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 2:0 AM  توسط نرگس  | 

 

.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 1:33 PM  توسط نرگس  | 

 

 

کابوس دیدم که تو کابوس دیدی و من در کابوست بودم. کابوس دیدم که مرا بردی بالای یک کوه و پرت کردی پایین. من در کابوسم میترسیدم که آمده باشم در کابوست و کابوس دیده باشی که مرا از بالای کوه پرت کردی. بعد بیدارم کردی و گفتی کابوس دیدم. خوشحال بودی که فقط کابوس بوده. کابوس دیده بودی که رفتیم کوه و من تو را انداخته بودم پایین. لبخند زدی، ناراحت نبودی. من خوشحال بودم که کابوس بوده و ناراحت ازینکه به جای رویایت آمده ام در کابوست! بعد با هم بلند شدیم و رفتیم روی پشت بام و خودمان را پرت کردیم پایین!

 

کسی کابوس دید که جسد ما را پیدا کرده...

 

(تقدیم شد به ع.س)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 2:44 AM  توسط نرگس  |