|
نه سرزمين هرز،كه بزرگ جنگلي واژگون،شاخه هايش همه در زير زمين!
|
ماه لیموبانوی عزیزم و آبستنیوس، فیلسوف معاصر، منو به این بازی دعوت کردند.بنویسم در مورد: عاشقانه مثل چیز! من در موردش ننوشتم در واقع. فقط یه سری چرندیات پروندم..
.
کابوس دیدم که تو کابوس دیدی و من در کابوست بودم. کابوس دیدم که مرا بردی بالای یک کوه و پرت کردی پایین. من در کابوسم میترسیدم که آمده باشم در کابوست و کابوس دیده باشی که مرا از بالای کوه پرت کردی. بعد بیدارم کردی و گفتی کابوس دیدم. خوشحال بودی که فقط کابوس بوده. کابوس دیده بودی که رفتیم کوه و من تو را انداخته بودم پایین. لبخند زدی، ناراحت نبودی. من خوشحال بودم که کابوس بوده و ناراحت ازینکه به جای رویایت آمده ام در کابوست! بعد با هم بلند شدیم و رفتیم روی پشت بام و خودمان را پرت کردیم پایین!
کسی کابوس دید که جسد ما را پیدا کرده...