|
نه سرزمين هرز،كه بزرگ جنگلي واژگون،شاخه هايش همه در زير زمين!
|
.
کلاغ ها اونو ساختند. چوب جمع کردند. تکه پاره های کتابهای کانت و شوپنهاور و نیچهء آقای فیلسوف رو از توی سطل برداشتند. براش لباس دزدیدند: یه کت قهوه ای و یه کلاه از روی سر مترسک مزرعه ی کناری. توی سرشو پر از گل بهار نارنج کردند. گلهایی که هیچ وقت خشک نمیشدند و عطرشون همیشگی بود. به جای چشمهاش الماس گذاشتند تا وقتی که خورشید میتابه نورش منعکس بشه و همه بتونند پیداش کنند. به جای قلبش...به جای قلبش... کلاغ ها مترسک رو با عشق ساختند. فیلسوف نشد، فیلسوف بود، فیلسوف ساخته شد. به کلاغ ها فلسفه درس میداد. کلاغ های فیلسوف! همه با پیپ. یه شب پری مهربون اومد بهش گفت تو باید آدم بشی و بری پیش همه ی کلاغهای دنیا. آدم شد. یه چوب ازش موند، همون که تو زمین بود. توی رگهاش جای خون، شاش شپش جاری، قلبش هزار تا کفشدوزک تو بغل هم، سول های خاکستری مغزش، حشرات. حشره هایی که با هم بلند حرف میزدند. چشمهاش از جنس الماس نبودند. کلاغ ها که گمش کردند به همه ی مزرعه ها سر زدند و هر کشاورزی دیدند آنقدر به سر و بدنش نوک زدند، تا همه رو کشتند. همه ی کتاب هاشونو پاره کردند. شورش کردند. همه رو گرفتند بردند پشت میله های قفس، زندانی سیاسی شدند! پری مهربون خنده های شیطانی میکرد.
"احمد هیچ چیزی را فراموش نکرد، ولی چیزی را گم کرد، هویتش را". تو خیابونا راه میرفت و حرفهای حشره هارو روی اکسیژن هوا مینوشت. یه شب یه سیمرغ دید. خواست با اون بره کوه قاف. سیمرغ همون چوبی رو که ستون بدن مترسک بود پیدا کرد و احمد ازون آویزون شد و پرواز کردند. سیمرغ روی قله که رسید فقط یک چوب با خودش اورده بود. چوبو انداخت تا بره دنبال احمد بگرده. چوب اژدها شد و اونو بلعید.
احمد لاک نداشت.
.
.
.
نه میتونم برم گورمو گم کنم، نه میتونم تو گورم آروم بخوابم.