تبليغاتX
جنگل واژگون
نه سرزمين هرز،كه بزرگ جنگلي واژگون،شاخه هايش همه در زير زمين!
 .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 2:22 AM  توسط نرگس  | 

 .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 6:0 PM  توسط نرگس  | 

 

من کنار آبسردکن ایستاده بودم. یعنی داشتم آب میخوردم. یک زن اومد. من بهش گفتم از کجا لیوان برداره. چون داشت به لیوانهای استفاده شده نگاه میکرد. همین طور که داشت لیوانشو پر از آب میکرد و منم داشتم بقیه ی آب رو میخوردم نگاهم دقیق شد روش. بعد کم کم لیوان فقط روی لبهام بود و نمیخوردم. دستهام سرد شد. نفسم بند اومد. پاهام سست شد. لیوانو گرفتم توی دستم و تمام مدتی که اون داشت آب میریخت و مینوشید بهش نگاه میکردم. میشد گفت چهل سالشه اما پنجاه ساله به نظر میومد. پشتش چنان قوزی بود که از پشت که نگاه میکردی انگار گردن نداشت. غبغب بزرگی داشت و چانه اش به گردن چسبیده بود و از زیر نگاه میکرد. چشمان درشت و بی فروغی داشت و لبهای نازک. صورت قبیحی داشت اما از ته چهره اش میشد فهمید که از اول اینجوری نبوده. پاها با کمی فاصله روی زمین بود. شکمش را جلو داده بود موقع ایستادن. و دستانش کمی می لرزید اما نه به خاطر پیری. نمیدونم فهمید دارم نگاهش میکنم یا نه اما زیرچشمی اطرافو می پایید. با همه ي دقتم روي اين مساله اصلا چنين آدمي به اين صورت، که دقيقا داراي ويژگي هاي گفته شده و شبيه عکسهاي توي اون کتاب باشه رو نديده بودم. قلب من درد گرفته بود. میخواستم همونجا روی زمین بشینم و زار بزنم، خودم را به زور کشیدم و رفتم.

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 5:55 AM  توسط نرگس  | 

 

 

وقتی یک نفر می آید واقعا فداکاری میکند تا تو به آنچه میخواهی برسی و بعد معلوم میشود آن خواسته و کار اشتباه بوده و برای اینکه اشتباه را جبران کنی مجبور هستی کاری کنی که آن فرد به یکی از خواسته های مهم زندگیش نرسد دو راه فقط می ماند: یکی اینکه خود را به بیخیالی بزنی، اشتباهت را جبران کنی و خلاص شوی و آن فرد را در خشم یا حیرت بگذاری که چرا با من که کمکت کردم، فداکاری کردم تا تو به این خواسته ات برسی این کار را کردی و حالا من نمیتوانم به آنچه میخواهم برسم یا راهم دور و سخت شده... و راه دوم: صبر کنی، فداکاری کنی تا آن فرد به خواسته اش برسد؛ بعد اشتباه خودت را جبران کنی. من راه دوم را انتخاب کردم. البته همیشه یک چیز هست که به آدم دلداری میدهد: مردن.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 0:30 AM  توسط نرگس  |