تبليغاتX
جنگل واژگون
نه سرزمين هرز،كه بزرگ جنگلي واژگون،شاخه هايش همه در زير زمين!

 

نمیدونم چرا یه دفعه همه ی آدما بد میشن. هر کدوم یه کاری میکنن حال آدمو میگیرن. همه شون با هم و البته کاملا بی اطلاع. اینجور وقتا آدمای بد خوب میشن. جدی میگم. امتحان کردم. دلم برا همه چی میسوزه. دلم میخواد بمیرم (اما بدجوری خوشبختم!) چرا خدا وقتی آدم آماده است که بمیره نمیکشتش، اینجوری اگه آدم اعتراض کنه میتونه راحت بزنه تو دهنش و بگه خفه شو. شایدم دیگه آدم روش نشه اعتراض کنه. خدا با من خیلی خوبه. مطمئنم وقتی نمیخوام بمیرم دنگ میزنه منو میکشه. دارم معنی قرآنو میخونم. تا اینجا که جزء چهارده رسیدم خدا هیچ چیزیو خطاب به زنها نگفته. همه جا فقط مردها رو خطاب کرده هر جام خواسته چیزی در مورد زنها بگه یا گفته ای پیامبر بهشون بگو یا زنهارو آنها خطاب میکنه. خب واسه چی این کارو کردی؟ نه به خاطر این اما هر بار قرآن میخونم به همه چی شک میکنم. این دیوونه ترم میکنه چون نباید اینجوری بشم. البته خیلی هم نگران کننده نیست. اون موقع هم که مذهبی تمام عیار بودم اندازه ی الان شاکی بودم. اوجش سوم دبیرستان بود. (مذهبی باحالی بودم، رابط بین دو تا همجنس باز که از هم دور شده بودن!) اون موقع هم بدجوری دیوونه شده بودم. البته میدونستم بمیرم میرم تو بهشت. الان که قراره برم آتش نشان بشم. جمعه با مَمّد رفتیم کَلِپچ بزنیم. دوست داریم بی کلاس باشیم. تو اوجش که داشتیم کوه هایی که یکم روش برف نشسته بود و خونه ها و هوای عالی و اینارو میدیدم من گفتم الان چه راحت و خوش نشستیم داریم غذا میخوریم یه مدت دیگه جامون تو قبر توی قبرستونه. هیچی نگفت. اینجور مواقع خیلی معرکه است. ازوناست که بااین چیزا غمگین نمیشه. منم یه همچین چیزی احتیاج دارم که بیخیال ماجرا بشم. هر وقت غذا میخورم و حواسم هست دارم چه غلطی میکنم، انگار دارم به سگ غذا میدم. اصلا حس نمیکنم دارم خودم غذا میخورم. یه بار با هـ تو کلکچال یه سگ ماده رو دیدیم که از لاغری داشت میمرد، ما هم بهش شیرینی سپهسالاری دادیم، شیش تا! اونم نشست خورد. از مدل نگاه کردن سگا حالم به هم میخوره. هر وقت به خودم غذا میدم انگار دارم به همون سگه غذا میدم. البته نه سگی که از لاغری دنده هاش بیرون زده! چرا الان باید توضیح بدم که حس نمیکنم یه سگم؟ من فقط تشبیه کردم احمق. (الانم دوست دارم فحش بدم.) میخوام بگم دو تا هستم. روحم دلش برای جسمم میسوزه و بهش غذا میده. خیلی دوست دارم بدونم کیا دوتا شدن؟ یعنی درمون نداره؟ گاهی اعصابم خورد میشه ازبس دو تام. روح و جسمم جدا شدن. دیروز حالم خیلی بد بود. نشسته بودم رو مبل دستامم دو طرفم آویزون. بعد برام آب قند اوردن. هر کاری میکردم نمیتونستم بگیرمش چون دستامو پیدا نمیکردم. بعد آخرش گفتم دستام کجاست؟ گفت کنارته. اول دیدمشون بعد فهمیدم کجان و تونستم تکونشون بدم! یکی بیاد سیم منو از برق بکشه بیرون.

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 6:30 AM  توسط نرگس  | 

 

دلم میخواد وبلاگمو مثل کاغذ پاره کنم.

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 3:13 AM  توسط نرگس  | 

 

صبح (مثل هر روز) رفتم لب پنجره ی آشپزخونه برای کبوترها، یکم برنجی رو که مونده بود ریختم. نشستم پشت میز کنار پنجره که صبحانه بخورم، از پنجره ی یکی از طبقات یه بچه داد زد : آقا کبوتره... آقا کبوتره... چرا پیغام مارو نمیرسونی؟

هر چی فکر کردم دیدم از من خوشبخت تر نیست.

پ.ن: پروانه ای خفته بر ریل مترو گفته: "...هر کی به تو میرسه فک می کنه تو افسرده ای و از غم و اندوه برات میگه! چه مشکلی این وسط وجود داره که اینطوری میشه ! ؟" فکر کنم هیچوقت یه چیز خوبو ننوشتم. وقتی یه چیز خوب، حالا هر چی، از بین میره و خراب میشه، آدم ناراحت میشه ولی وقتی یه چیز بد و ناراحت کننده تموم میشه آدم خوشحال میشه. وقتی یه چیزیو مینویسم و خیلی ناراحتم بعدا که برطرف میشه و یادش میفتم و میخونمش، خوشحال میشم. افسرده رو هم گمونم تو وجود خودم هستم، اما اصلا از بیرون پیدا نیست. هر چی بیشتر ناراحت میشم بیشتر همه چیز مسخره و خنده دار میشه. فکر کنم آدمایی که باهاشون زیاد بودم بهم خیلی ایراد گرفتن یا نصیحت کردن یا هشدار دادن که دست از مسخره بازی و شوخی بردارم و یه ذره جدی باشم. اینا (شماها) که اینجارو میخونن (میخونید) هیچوقت با من نبودن (نبودید). تو دنیای غیر مجازی یه نفرم نمیتونه بفهمه ناراحتم (دوست هم ندارم کسی بفهمه). اینجوریه که جنگل واژگونم، توی جنگل واژگونم.

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 3:33 AM  توسط نرگس  |